زندگی ...

زندگی فرصتی است ، غیر قابل بازگشت ...

زندگی موهبت است ، بپذیریدش

زندگی زیباست ، تحسینش کنید

زندگی اندوه است ، با آن مواجه شوید

زندگی تکاپو است ، به آن تن دهید

زندگی شادمانی است ، برایش نغمه سر دهید

زندگی تعهد است ، به عهدش وفا کنید

زندگی گرفتاری است ، تحملش کنید

زندگی راز است ، کشفش کنید

زندگی لذت است ، از آن بهره ببرید

زندگی امید است ، آرزویش کنید

زندگی سفر است ، به پایانش برسانید

زندگی مساله است ، حلش کنید

زندگی هدف است ، آن را به دست آورید

زندگی نبرد است ، در آن جرات حضور داشته باشید‍‍

به خدا توکل کنید

و امیدوار باشین که روزی آرزوهاتون برآورده می شه ...



ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 23 مرداد 1394  | 6:53 AM | نویسنده : علی عباسی | نظرات 0

آشوبم ، آرامشم تویی

خدایــــــــا !

گاهی که دلم از این و آن و زمین و زمان می گیره،

نگاهم را به سوی تو و آسمون می گیرم،

و آنقدر با تو درد دل می کنم،

تا کم کم چشم هایم با ابرهای بهار مسابقه می گذارند.

و پس از اونِ که قلبم سبک می شه.

تو می آیی و تمام فضای دلم را پُر می کنی.

آن وقت دیگر آرام می شم.

و احساس می کنم هیچ چیز نمی تونه مرا از پای دربیاره،

چون تو را در قلبم دارم.


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 23 مرداد 1394  | 6:53 AM | نویسنده : علی عباسی | نظرات 0

...

مارتین لوتر کینگ ، بنیانگذار کلیسای پروتستان ، با مشکلات و خطرهای بیشماری مواجه بود .

روزی همسر او متوجه شد که مارتین سخت افسرده و دلتنگ است .

او زنی باهوش بود و به تقدیر الهی معتقد، لباس سیاه پوشید و نزد همسرش رفت ، مارتین پرسید چرا سیاه پوشیده ای ؟


همسرش پاسخ داد : نمیدانی که او مرده است . مارتین پرسید کی مرده است ؟ همسرش گفت :خدا .

مارتین با تعجب گفت : چطور میتوانی چنین چیزی را بگوئی ؟ چطور ممکن است خدا بمیرد؟

همسرش پاسخ داد : پس دلیل این همه دلتنگی چیست ؟

مارتین بیدرنگ به خود آمد و گفت : بله ، غمگین بودن ، کاری شیطانی است .



ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 23 مرداد 1394  | 6:52 AM | نویسنده : علی عباسی | نظرات 0

سه‌چیز برای حل مشکلات

آیت الله بهاالدینی(ره) : سه‌چیز برای حل مشکلات و گرفتاری خیلی مؤثر است.

اولی، کشتن گوسفند؛ کسانی که تمکن مالی دارند، گوسفند ذبح کنند و به فقرا بدهند. کشتن گوسفند و خون‌ ریختن خیلی از بلاها را رفع می‌‌کند.

دومی، حدیث کساء است. «و ادفعوا أمواج البلاء بالدّعاء»، پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله‌ وسلم چندبار قسم ‌خوردند که اگر کسی این حدیث را بخواند، اگر غمگین باشد، غمش برداشته می‌‌شود، صاحب حاجت حاجتش برآورده می‌‌شود.

سومی هم، چهارده‌ هزار مرتبه صلوات فرستادن است. حالا چهارده‌هزار مرتبه را چندنفر یا در چند جلسه بفرستند فرقی نمی‌کند.
ذکر صلوات برای اموات خیلی خاصیت دارد.



ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 23 مرداد 1394  | 6:52 AM | نویسنده : علی عباسی | نظرات 0

خیلی وقت بود اینجا نیومده بودم

خیلی وقت بود اینجا نیومده بودم

چقد دلم تنگ شده بود
عجب خاطراتی دارم اینجا........
حس خوب پرواز.....
 
خدایا خودتم میدونی که هر وقت درمونده میشم میام پیشت. 
میام چون فقط حرفامو میتونم به تو بگم.
خدایا چرا اینطوری میشه؟ چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
 
میدونم چشم ازم برنمیداری. خدایا داری امتحانم میکنی؟ من کم میارم
من داغون میشم. تو منو میشناسی. من خیلی زود میشکنم.
 
خدایا یه راهی........
یه راهی......
به پات میفتم خدا    یه راهی........

ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 23 مرداد 1394  | 6:52 AM | نویسنده : علی عباسی | نظرات 0

درس زندگی

آموزگار سر کلاس گفت:
"کشتی مسافران را بر عرشه داشت؛ در حال گردش و سیاحت بودند.
قصد تفریح داشتند.
امّا، همه چیز همیشه بر وفق مراد آدمی نیست!
کشتی با حادثه روبرو شد و نزدیک به غرق شدن و به زیر آب فرو رفتن!
روی عرشه زن و شوهری بودند
هراسان به سوی قایق نجات دویدند
امّا وقتی رسیدند، فهمیدند که فقط برای یک نفر دیگر جا مانده است!
در آن لحظه، مرد همسرش را پشت سر گذاشت
و خودش به درون قایق نجات پرید. زن، مبهوت، بر عرشۀ کشتی باقی ماند!
کشتی در حال فرو رفتن بود.
زن، در حالی که سعی می‌کرد، در میان غرّش امواج دریا، صدای خود را به گوش همسرش برساند، فریاد زد و کلامی بر زبان راند."
آموزگار دم فرو بست و دیگر هیچ نگفت.
از شاگردان پرسید:
به نظر شما زن چه گفت؟؟؟
هر کسی چیزی گفت.
بیشتر دانش‌آموزان حدس زدند که زن گفت: بیزارم از تو!
چقدر کور بودم و تو را نمی‌شناختم!"
آموزگار خشنود نگشت.
ناگاه متوجّه شد پسرکی در تمام این مدّت سکوت اختیار کرده و هیچ سخن نمی‌گوید!
از او خواست که جواب گوید و اگر مطلبی به ذهنش میرسد بیان کند.
پسرک اندکی خاموش ماند و سپس گفت:
"خانم معلّم! بر این باورم که زن فریاد زده است که مراقب فرزندمان باش!"
آموزگار در شگفت ماند و پرسید:
"مگر تو قبلاً این داستان را شنیده بودی؟ "
پسرک سرش را تکان داده گفت:
"خیر؛ امّا مادر من هم قبل از آن که از بیماری جان به جان‌آفرین تسلیم کند، به پدرم همین را گفت."
آموزگار با ندایی حزین گفت:
"آری! پاسخ تو درست است."
بعد، ادامه داد:
کشتی به زیر آب فرو رفت.
مرد به خانه رسید و دخترشان را به تنهایی بزرگ کرد و پرورش داد.
سال‌ها گذشت.
مرد به همسرش در آن عالم پیوست!
روزی دخترشان، هنگامی که به مرتّب کردن اوراق و آنچه که از پدرش باقی مانده مشغول بود،
دفتر خاطرات پدر را یافت!
دریافت که قبل از آن که پدر و مادرش به مسافرت دریایی بروند،
معلوم شده بود که مادرش به بیماری بی‌درمانی دچار شده بود که دیگر زندگی او چندان به درازا نمی‌کشید!
در آن لحظۀ حسّاس، پس در حقیقت پدر از تنها فرصت زنده مانده برای پرورش دخترشان سود جُسته بود!
پدر در دفتر خاطراتش نوشته بود:
«چقدر مشتاق بودم که با تو در اعماق اقیانوس مقرّ گیرم، امّا به خاطر دخترمان، گذاشتم که تو به تنهایی به ژرفنای آبهای دریا بروی.»"
داستان خاتمه یافت.
کلاس در خاموشی فرو رفت.
آموزگار می‌دانست که دانش‌آموزانش درس اخلاقی این داستان را دریافته بودند؛
درس مربوط به خیر و شرّ، خوبی و بدی، در این جهان را.
در ورای هر کاری، هر فریادی، هر سخنی، پیچیدگی‎‌ بسیاری وجود دارد که درک آنها مشکل است.
به این علّت است که هرگز نباید سطحی بیاندیشیم و دیگران را بدون آن که ابتدا آنها را درک کرده باشیم،
محلّ داوری خود قرار دهیم.
کسی که مایل است صورت حساب را پرداخت کند،
بدان علّت نیست که جیبی مملو از پول دارد،
بلکه دوستی و رفاقت را بیش از پول ارج می‌نهد.
کسانی که در محلّ کار،
ابتکار عمل را به دست می‌گیرند،
نه بدان علّت است که احمقند
بلکه چون مفهوم مسئولیت را نیک می‌دانند!
کسانی که بعد از هر جنگ و دعوایی، زبان به پوزش باز می‌کنند و از در اعتذار وارد می‌شوند،
نه بدان علّت است که خود را مدیون شما می‌دانند؛
بلکه از آن روی است که شما را دوست واقعی خود می‌دانند.
کسانی که برای شما متنی را می‌فرستند،
نه بدان سبب است که کار بهتری ندارند که انجام دهند،
بلکه از آن روی است که مهر شما را در دل و جان دارند!
یک روز، همۀ ما از یکدیگر جدا خواهیم شد!
دلمان برای گفتگوهای خویش دربارۀ همه چیز و هیچ چیز تنگ خواهد شد!
رؤیاهای خویش را به یاد خواهیم آورد.
روزها و ماه‌ها و سالها از پی هم خواهد گذشت
تا بدانجا که دیگر هیچ تماسی برقرار نخواهد بود.
یک روز فرزندان ما نگاهی به این عکس‌های ما خواهند افکند و خواهند پرسید:
"اینها چه کسانند؟"
و ما با اشکی پنهان،
در چشم لبخندی خواهیم زد
زیرا سخنی بس مؤثّر قلب ما را متأثّر می‌سازد؛ پس خواهیم گفت:
"اینها همان کسانند که من بهترین روزهای زندگی‌ام را با آنها گذرانده‌ام."





ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 23 مرداد 1394  | 6:51 AM | نویسنده : علی عباسی | نظرات 0

خوب باشیم


وقتی پرنده ای زنده است مورچه ها را می خورد

وقتی می میرد مورچه ها او را می خورند

یک درخت میلیون ها چوب کبریت را می سازد

اما وقتی زمانش برسد فقط یک چوب کبریت برای سوزاندن میلیو نها درخت کافی است

زمانه و شرایط در هر موقعی می تواند تغییر کند

در زندگی هیچ کس را تحقیر و آزار نکنید

شاید امروز قدرتمند باشید اما یادتان باشد

زمان از شما قدرتمندتر است

پس خوب باشیم و خوبی کنیم  که دنیا جز خوبی را بر نمی تابد


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 23 مرداد 1394  | 6:50 AM | نویسنده : علی عباسی | نظرات 0

تعداد کل صفحات : 11 :: 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11